


هميشه در خلوت شبهاي تار ، با او راز و نياز مي كنم. هميشه دلم از شور عشقش مي سوزد ، مي طپد و مي لرزد. ... هميشه به سوي او مي روم و هدف حياتم ، اوست.
اما ، اما هيچ گاه رو در رو و بي پرده در مقابل او ننشسته ام. گويي مي ترسم از شدت نورش كور شوم. هراس دارم از جلال كبريائي اش محو گردم . شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگري جز او وجود داشته باشد.
او را خيلي دوست دارم . او خداي من است ، محرم راز و نياز من است. همدم شبهاي تار من است. تنها كسي است كه هرگز مرا ترك نكرده است و من ...
سراپاي وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست ، اما از او مي ترسم. از حضورش شرم دارم. دائما از او مي گريزم، او را مي خوانم. از پشت پرده با او راز و نياز مي كنم.با او مكاتبه مي كنم... براي لقايش اشك مي ر يزم. اما همين كه او به ملاقات من مي آيد ، من مي گريزم ، مخفي مي شوم ، در سكوتي مرگ زا فرو مي روم ،جرات ملاقاتش را ندارم،صفاي حضورش را در خود نمي يابم. او هميشه آماده است مرا در هر كجا و در هر شرايطي ملاقات كند ،اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمي بينم. از ترس و كوچكي خود شرم مي كنم ،از او مي گريزم . 
داستان های کوتاه
پدري همراه پسرش در جنگلي مي رفتند. ناگهان پسرك زمين خورد و درد شديدي احساس كرد.او فرياد كشيد آه... در همين حال صدايي از كوه شنيد كه گفت: آه... پسرك با كنجكاوي فرياد زد «تو كي هستي؟»
اما جوابي جز اين نشنيد «تو كي هستي؟» اين موضوع او را عصباني كرد.
پس داد زد «تو ترسويي!» و صدا جواب داد «تو ترسويي!» به پدرش نگاه كرد و پرسيد:«پدر چه اتفاقي دارد مي افتد؟» پدر فرياد زد «من تو را تحسين مي كنم» صدا پاسخ داد «من تو را تحسين مي كنم» پدر دوباره فرياد كشيد «تو شگفت انگيزي» و آن آوا پاسخ داد «تو شگفت انگيزي». پسرك متعجب بود ولي هنوز نفهميده بود چه خبر است .
پدر اين اتفاق را برايش اينگونه توضيح داد: مردم اين پديده را «پژواك» مي نامند. اما در حقيقت اين «زندگي» است. زندگي هر چه را بدهي به تو برمي گرداند. زندگي آينه اعمال و كارهاي نيك و بد توست. اگر عشق بيشتري مي خواهي، عشق بيشتري بده. اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش. اگر احترام و بزرگداشت را طالبي، درك كن و احترام بگذار. اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش!
اين قانون طبيعت است و در هر جنبه اي از زندگي ما اعمال مي شود. زندگي هر چه را كه بدهي به تو برميگرداند. به هر كس خوبي كني، در حق تو خوبي خواهد شد و به هر كس كه بدي كني، بدي هم خواهي ديد. زندگي تو حاصل يك تصادف نيست. بلكه آينه اي است كه انعكاس كارهاي خودت را به تو بر مي گرداند.
پس هرگز يادمان نرود «كه با هر دستي كه بدهيم، با همان دست مي گيريم و با هر دستي بزنيم، با همان دست هم می خوریم 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه میکرد ، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد . با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید . آنها کودک را روی تاب گذاشتند . خدایا ! چه می دید ! پسرک عقب مانده ذهنی بود . با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت ، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت . چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد .



به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....
به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....
به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....
به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند ....
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد... خطي ننويسم كه آزار دهد
کسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....
وتنها دل ما دل نيست.... يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر ؛
و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم.... يادم باشد
بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم....
يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان
درسِ پـاك زيستن.... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند 
يادم باشد....
